مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
19
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
مىتوانستم او را ببينم و هر دفعه كه رو برميگردانيدم مشاهده ميكردم كه او نگران من است و وقتى آن دختر از نظر ناپديد شد ، من متوجه گرديدم كه نميتوانم فكرش را از خاطر خود دور كنم و از اين حيث منفعل بودم من خود را دليرتر و نيرومندتر از آن مىدانستم كه مشاهدهء يك دختر جوان مرا منقلب كند و طورى از آن انقلاب پيش نفس خود شرمنده بودم كه گاهى فكر ميكردم شمشير را از غلاف برون بياورم و با دست خود آن را در شكم فرو نمايم تا اينكه خود را نزد نفس خويش حقير نبينم . من بعد از مراجعت بسمرقند نتيجه مأموريت خود را به اطلاع ( امير ياخماق ) رسانيدم و اسبها و گوسفندان را تحويل دادم . ( امير ياخماق ) خيلى از كار من تعجب كرد و گفت اى ( تيمور ) كارى كه تو كردى از عهده مردان كهن ، ساخته نبود و يكصد اسب به من پاداش داد . با اينكه ( امير ياخماق ) از كار من بسيار راضى بود من خود احساس عدم رضايت ميكردم براى اينكه نميتوانستم خيال آن دختر را ( كه نميدانستم نامش چيست ) از دل بدر كنم تا آنكه بفكر افتادم كه بعنوان ديدار خويشاوند از ( امير ياخماق ) مرخصى بگيرم و به شهر خودمان ( شهر كش ) بروم و خدمت ( عبد اللّه قطب ) معلم دانشمند و عارف خود برسم و شرح واقعه را برايش بيان كنم و از او بپرسم كه آيا مرا سزاوار توبيخ ميداند يا نه . ( امير ياخماق ) با خرسندى به من مرخصى داد و من راه شهر ( كش ) را پيش گرفتم و نزد ( عبد اللّه قطب ) رفتم . ( عبد اللّه قطب ) از ديدار من خوشوقت شد و گفت مىبينم كه يك مرد برجسته شدهاى گفتم اى استاد بزرگوار اين مرد برجسته ، جز يك طفل ناتوان نيست و من آمدهام تا به تو بگويم كه پيش نفس خود شرمنده هستم و از فرط خجلت بفكر افتادم كه با شمشير بزندگى خود خاتمه بدهم . ( عبد اللّه قطب ) پرسيد : براى چه ميخواهى بزندگى خود خاتمه بدهى ؟ من چگونگى واقعه را برايش بيان كردم و ( عبد اللّه قطب ) گفت فرزند ، اين انقلاب كه در تو بوجود آمده ، انقلابى است كه خداوند در نهاد پسران جوان و دختران جوان بوجود مىآورد تا اينكه زناشوئى كنند و بر شمار بندگان خدا بيفزايند . اگر اين انقلاب كه اينك تو را ديگرگون كرده در پسر و دختر جوان بوجود نيايد هيچ مرد زن نميگيرد و هيچ زن شوهر نميكند و تو نبايد نزد خود منفعل باشى ، مرد ، و هم زن ، در دوره جوانى دوچار اين انقلاب مىشود و هيجان تو نشان ميدهد موقع آن است كه زن بگيرى و بپدرت بگو كه آن دختر را برايت عقد كند . گفتم من نميتوانم اين موضوع را بپدرم بگويم . ( عبد اللّه قطب ) گفت راست است ، من همين امروز ، نزد پدرت خواهم رفت و به او خواهم گفت كه آن دختر را براى تو عقد نمايد و بدين ترتيب دخترى كه مادر جهانگير - شيخ عمر - ميران شاه - گرديد به عقد من درآمد و وارد خانهام شد . ( توضيح - عفت و حياى فطرى تيمور لنگ مانع از اين است كه راجع به ازدواج خود به تفصيل صحبت كند . تيمور لنگ چندين زن گرفت و زن اول او همان دختر ( قرهختائى ) است كه سه پسر باسم جهانگير - شيخ عمر - ميران شاه براى تيمور زائيد و تيمور لنگ چند پسر ديگر از ساير زنهاى خود داشت - مترجم ) بعد از عروسى ، من متوجه شدم كه آرام گرفتم و ديگر اضطراب ندارم و ميتوانم بدون دغدغه فرماندهى قشون ( امير ياخماق ) را به عهده بگيرم .